تبليغاتX
نهفت
هی ! کثافت الاغ با توام ! تو مثلا یه آدمی؟! 

امروز کچل از خواب بیدار شدم،نه مثه سوسک تو مسخ کافکا،نه... ، دیشب کچل کردم.

اخه احمق نفهم اینی که تو داری یه زندگیه؟؟؟چرا مثه دو سال پیش نیستی؟

امروز آرومم،سبکم،من کچل کردم تا راحت باشم...امروز میتونم دستمو به سرم بکشم...

داغونه عوضی یه نگاهی به خودت بنداز! تو لجن گیر کردی...می خوری و میخوابی و ...

امروز میتونم پاشم،حرکت کنم فکر کنم، بنویسم و .... خوب باشم!

راستی دوستات هم مثه دخترا سوسکت کردن ...؟ خاک تو سرت!!!!!!

مثه اونوقتا دیگه نمیگم : "چرا اینجوری شد ....؟"

تنهاراه رهاییت از این زندگی کوفتی ... ...  ...  ... خود کشیه! آره تو لعنتی باید حذف شی..

دیگه فهمیدم که اگه خودکشی میکردم ...بد تر میشد...شاید اونجا هم اینجوری بودم...

آره کثافت! تو اگه بمیری لا اقل اونجا دیگه مثه الان نیستی....

الان کچلم و میخوام برم بیرون تا همه کچل ببینمن...میخوام وقتی بهم میخندن ...احساس غرور کنم!

بدبخت!

خوشبخت خوشبختم!

کثیف!

الان که کچلم  سبک و پاکم...مثه یه..نوزاد ...

............

 

............................................

...

....................................................................

 

م.م.نهفت

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:6 توسط م.م.نهفت |


الان دوست دارم بمیرم.....

 

فقط همین ....!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:0 توسط م.م.نهفت |


امروز  که از خواب بیدار شدم ، چشم راستم به شدت می سوخت...شاید دیروز درست نگاه نکردم !

شایدم به چیزی که نباید گوش می دادم،گوش دادم!

آدما وقتی نمیتونن ببینن، گوش میکنن،اگرم گوش کنن و بد گوش کنن...باید چشمشون بسوزه ...!!!

چون خودشون دنبال ماجرا نرفتن..."یکی اومده گفته و اونا ام باور کردن..." . اصلا حقشونه که چشمشون

از کاسه بیرون بزنه!!!

راستی منم چشمم میسوزه ! باید برم ببینم نه از اینو و اون گوش کنم...!!!

 

م.م.نهفت ...


من واقا چند وقته چشمم میسوزه ...

کاش مفهومشو درک کنین!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:32 توسط م.م.نهفت |


من دیوونه  نیستم!

صبح...                                                                                                                                 سایه ام داره  بلند  میشه و من کیف میکنم که هنوز زنده ام.دوست دارم راه برم.دوست دارم سایه مو متحرک ببینم.سایه ام بلنده . سایه ام سیاهه  .سایه ام تنها کسیه که حالا حرفامو میفهمه.        وقتی بچه مدرسه ایها روش راه میرن سرشون داد میزنم .اونا هم بهم میخندن.       

                                     

بعداز ظهر...

حالا بعدازظهره...سایه ام داره کوتاه میشه ....من ناراحت شدم ...اونم داره کم کم میره ... اما من از شب میترسم ...همه فکر میکنن من دیوونه شدم ... فقط اونه که حرفا مو میفهمه.سعی میکنم سایه ام بلند بشه چند ساعت دیگه شب میشه  وسایه ام میره ..روی یه نیمکت میشینم تا سا یه ام استراحت کنه اون نباید بره ...من گناهی نکردم ...من میدونم که مادر بزرگ هم شوخی میکنه آخه اونم فکر میکنه من دیوونه شدم ..من گناهی نکرم اما اونم میگه" از قدیم گفتن هر کس یه گناه بزرگ کنه سایه ش محو میشه تا گناهش معلوم بشه ..." اما من گناهی نکردم ..اون گناه نبود ...شاید هم بود ..اون یه فکر بود من فقط فکر کردم ..من دیوونه نشدم !                  

غروب،شب                                                                                                                         سایه ام کم کم داره میمیره ..من گناهی نکردم که سایه ام محو بشه من دیوونه نیستم ....!اما سایه ام داره محو میشه   ... شب تار داره می آد .کاش اون گناهو یا فکر رو نمیکردم اما اون فقط فکر بود ...من فقط با خودم اون فکر رو کردم و به مادر بزرگ گفتم اونم منو زد و گفت سایه ات تا شب محو میشه...شب رسید و سایه ام رفت ...اما من هنوز هستم ...و گناهم معلوم نشده ...!!! پس حالا میتونم سوال رو بپرسم ...حالا داد میزنم  و میگم ...

سایه ی خدا سیاهه.....؟! آهای مردم ...با شمام ...!

سایه ی ........خدا ........مثه .........سایه ی ..........من  ...........سیاهه.........؟!

مردم دورم جمع شدن ....نکنه گناهم ...فکرم ...معلوم شده باشه نکنه....مادر بزرگ راست میگفت و گناهم با رسیدن شب معلوم شده باشه ...

به روز بی کسی همسایه ی من سایه من بود      ولی آنهم ندارد طاقت شبهای تارم

 

                                  

م.م.نهفت ...                                         

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:37 توسط م.م.نهفت |


 

 

 

فقط یه جا وایسا و نگاه کن .....!

چرا تکون می خوری؟ .....هی با تو ام!!!!!!!!!

می تونی وقتی داری بهشون نگاه میکنی ، بخندی!

آره ! بخندی ...!

قورباغه ی خوبی باش و بهشون نگاه کن ...

آدما رو میگم ...! آره......    خیلی خنده دارن....اصلا مسخره ان!!!!!!!!!!

 

م.م.نهفت ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:9 توسط م.م.نهفت |


سرش تو لاک خودش بود...مثل همیشه آروم....

ازین که رنگ زردش داشت میکند ناراحت بود...وقتی میدید تلفن های کارتی

آدمای زیادی رو پیش خودشون میارن حسودیش می شد ...

آخه چندین سال بود، از اون موقع که اونجا نصبش کردن،فقط با سکه کار

میکرد .... اون یه تلفن همگانی بود...

با خودش فکر کرد چه آدمایی باهاش تلفن زدن....:

ـ سلام...مادرت که نفهمیده ما با هم دوست شدیم...قرارمون تو پارک...

ـ الو! اینجا آتیش سوزی شده...زود بیا یین!

ـ سلام...بابا رو بردم سالمندان...سخت بود ....راستی ناهار چی داریم!؟

ـ من یه آریایی ام ...!حق نداری بگی فیلم ۳۰۰ خوب بود...گوشی رو بذار!

ـ دنیا نفرین شدست ! ما هم تنهاایم همه...تلفنت صدا میده!

ـ وای .... بابا تو بیمارستان تموم کرد.....وای.... گشی رو بذارو بیا!

ـ الو....الو....تلفن لعنتی خرابه! داد میزنم تا صدا بیا: ب ک ش ی  د ش!!

ـ صدا میا؟! الو ... .... .... ... ... اشکم مثه یخ شده!

ـ ....

ـ..

تلفن همون طوری که تو یاد صدا های مردم بود...به خودش اومد  و دید

پشت یه وانتیه! راننده داشت میگفت :...الو...من موبایل خریدم...الان با اون

دارم صحبت می کنم...دارم تلفن قدیمیه رو با وانت میبرم...آهنشو خوب

میخرن...!

تلفن صداهای مردم رو از یاد برده بود...اون تلفن همگانی بود!

ـ

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:1 توسط م.م.نهفت |


هوا ابر بود......

سگ زردی خندید.......!!!

ما گفتیم،از زنده ماندن،از نفس کشیدن،از دیدن

سگ زردی خندید.......!!!

از ها...ها...کردن در هوای سرد که مانند بخاری از دهانمان بیرون می امد .

و گفتیم که این ها..ها..کردن در هوای سرد،هوا را گرم می کند........!!!

از حس کردن گفتیم و از بوییدن خاطره ها..........

سگ زردی خندید.....!!!

از جوانه ی درختان باران خورده در اواخر زمستان گفتیم.....وگفتیم،خوش

بحال روزگار ،خوش بحال افتاب،خوش بحال جام لبریز از شراب........!!!

سگ زردی خندید....!!!

گفتیم،دیروز،امروز،فردا.....،دیروز هر چه بودیم،سبز شدیم!

امروز هر چه هستیم سبز میشویم !

فردا هر چه خواهیم بود سبز خواهیم شد!

سگ زردی خندید.....!!!

گفتیم از ،در زندگی زخم هایی هست که مانند خوره روح را در انزوا ،

می خورد و می تراشد......! گفتیم که تنها مرگ است که دروغ نمیگوید...!

گفتیم باید به نهفت خود رجوع کنیم ....!!!

سگ زردی خندید....!!!

گفتیم که در جاده ها ی سیاه باید دوید، تا به جاده ها ی سپید رسید.....!!

با همکنون گفتیم که ماندن یعنی لجن شدن،باید حرکت کرد باید چشم ها

مشتی از اب خا طرات زد....!!!

سگ زردی خندید......!!!

هوا بارانی شد.......،سگ زردی....،نه......! نه این بار نخندید....!! نخندید...!!

باران می بارید....!!!!

 باران می بارید.....!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:52 توسط م.م.نهفت |