دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید:
هیهات ! که رنج تو ز قانون شفا رفت . . . +
صلاح الدین زرکوب بودم ... وقتی در دستشویی،اجابت مزاج می کرد و فریاد می زد که خدایا این چه مصیبت است؟ هزاران نفر تو را در فغان و ناله می خوانند و اجابتشان نمی کنی ... صدایشان را نمی شنوی ... آن گاه من نور تو را در اجابت مزاج هم می بینم ...
حالا بالای این پل هوایی ایستاده ام و دستانم را محکم در جیبم می کنم و خودم را پنهان می کنم و بی دلیل تُف می اندازم شاید روی سرت بیفتد ... اما باد جهت تُفم را تغییر می دهد و تو هم که می روی و من می مانم و بادی که در حال وزیدن است و آهن ها ی پلی که صدا می کند و دستانم که در جیبم می لرزد . . .
از ماشین پیاده می شوی،زیر پل آهنی می ایستی که از دوستانت خداحافظی کنی،روی نیمکتی که چند صدمتر جلوترت است نشسته ام،خیابان شلوغ است ... نمی بینی ام ... .پسری را بالای پل آهنی می بینم که ... پسر ... خودم را می بینم ... تف می اندازم؟بعد می روی ... بعد روی پل می مانم ...
خودم را می بینم ... صلاح الدین زرکوب می شوم ... اگر صلاح الدین زرکوب بودم با کلّه می رفتم وسط محتوای اجابت مزاجم . . . با کلّه ...
به رقص مرگ میان تنت ادامه بده،
نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده ... ++
بیا به نوبت برای هم ماغ بکشیم،
یا
هی ژست بگیریم و پشت دوربین همدیگر را نگاه کنیم ...
خلاصه ...
خودآگاهیمان را
در حد یک گاو یا لحظه ای منجمد پایین بیاوریم!
تنها باید آدم توی عکس باشی که به سیبی فکر می کند،
و یا گاوی که به علف،
تا خاطره سروقتت نیاید ...
اگر هم آمد ،
مثل خودش رودار باش
و از توی عکس،شاخ هایت را نشانش بده !
تو را نمی دانم،
برای من اما
خاطره
همیشه یک پارچه ی قرمز بوده است . . .
م.م.نهفتـ
+ حافظ
++ حامد ابراهیم پور