تبليغاتX
نهفت
هوا ابر بود......

سگ زردی خندید.......!!!

ما گفتیم،از زنده ماندن،از نفس کشیدن،از دیدن

سگ زردی خندید.......!!!

از ها...ها...کردن در هوای سرد که مانند بخاری از دهانمان بیرون می امد .

و گفتیم که این ها..ها..کردن در هوای سرد،هوا را گرم می کند........!!!

از حس کردن گفتیم و از بوییدن خاطره ها..........

سگ زردی خندید.....!!!

از جوانه ی درختان باران خورده در اواخر زمستان گفتیم.....وگفتیم،خوش

بحال روزگار ،خوش بحال افتاب،خوش بحال جام لبریز از شراب........!!!

سگ زردی خندید....!!!

گفتیم،دیروز،امروز،فردا.....،دیروز هر چه بودیم،سبز شدیم!

امروز هر چه هستیم سبز میشویم !

فردا هر چه خواهیم بود سبز خواهیم شد!

سگ زردی خندید.....!!!

گفتیم از ،در زندگی زخم هایی هست که مانند خوره روح را در انزوا ،

می خورد و می تراشد......! گفتیم که تنها مرگ است که دروغ نمیگوید...!

گفتیم باید به نهفت خود رجوع کنیم ....!!!

سگ زردی خندید....!!!

گفتیم که در جاده ها ی سیاه باید دوید، تا به جاده ها ی سپید رسید.....!!

با همکنون گفتیم که ماندن یعنی لجن شدن،باید حرکت کرد باید چشم ها

مشتی از اب خا طرات زد....!!!

سگ زردی خندید......!!!

هوا بارانی شد.......،سگ زردی....،نه......! نه این بار نخندید....!! نخندید...!!

باران می بارید....!!!!

 باران می بارید.....!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:52 توسط م.م.نهفت |