ازین که رنگ زردش داشت میکند ناراحت بود...وقتی میدید تلفن های کارتی
آدمای زیادی رو پیش خودشون میارن حسودیش می شد ...
آخه چندین سال بود، از اون موقع که اونجا نصبش کردن،فقط با سکه کار
میکرد .... اون یه تلفن همگانی بود...
با خودش فکر کرد چه آدمایی باهاش تلفن زدن....:
ـ سلام...مادرت که نفهمیده ما با هم دوست شدیم...قرارمون تو پارک...
ـ الو! اینجا آتیش سوزی شده...زود بیا یین!
ـ سلام...بابا رو بردم سالمندان...سخت بود ....راستی ناهار چی داریم!؟
ـ من یه آریایی ام ...!حق نداری بگی فیلم ۳۰۰ خوب بود...گوشی رو بذار!
ـ دنیا نفرین شدست ! ما هم تنهاایم همه...تلفنت صدا میده!
ـ وای .... بابا تو بیمارستان تموم کرد.....وای.... گشی رو بذارو بیا!
ـ الو....الو....تلفن لعنتی خرابه! داد میزنم تا صدا بیا: ب ک ش ی د ش!!
ـ صدا میا؟! الو ... .... .... ... ... اشکم مثه یخ شده!
ـ ....
ـ..
تلفن همون طوری که تو یاد صدا های مردم بود...به خودش اومد و دید
پشت یه وانتیه! راننده داشت میگفت :...الو...من موبایل خریدم...الان با اون
دارم صحبت می کنم...دارم تلفن قدیمیه رو با وانت میبرم...آهنشو خوب
میخرن...!
تلفن صداهای مردم رو از یاد برده بود...اون تلفن همگانی بود!
ـ

